ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 9:32  توسط کسی که دیگه تنها نیست | 
بنام حق

 


خدايا شكرت  بلاخره دارم به عشقم ميرسم

عشق


دوستت دارم...................

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 7:27  توسط کسی که دیگه تنها نیست | 

خدایااااااااا یه عالمه دیشب حرف اومد توی ذهنم تا برات بنویسم اما از همه اونها فقط اینش رو خوب یادم مونده: خدایااااا نزار دوباره طعم گس و تلخ تنهایی رو بچشم. خدایا نمی دونی وقتی دیشب آقایی می گفت 2 تایی کار می کنیم وقتی رفتیم سر خونه و زندگیمون تا خوشبخت شیم بهترین حال دنیا رو داشتم. خدایا این حال رو از هیچ کدوممون نگیر. خیلی حالم به خاطر امروز بده. دیشب اصلا خوب نخوابیدم. از ساعت 5 صبح هم همش بیدارم. 100 تا فیلم گذاشتم ببینم اما نشده. وسطاش یاد امروز می افتم و بی قرار می شم. نمی تونم خودمو بی خیال نشون بدم. صبح وقتی مامان رو با چشمای باد کرده دیدم فهمیدم اونم نخوابیده. می دونم واسه رسیدن به هر خوشی و شادی باید یه سری سختی هم تحمل کرد اما من دیگه طاقت استرس رو ندارم. مریض شدم وحشتناک. خدایا می دونم گناهکارم اما این بار هم برام بزرگی کن. می دونم پر روام اما ... خدایا تا حالا عاشق شدی؟ نه وایسا بهتر بگم چون دوست داشتن بالاتر از عشقه تا حالا کسی رو دوست داشتی؟ خدایا مرتضام رو دوست دارم و از ته دلم ازت می خوامش. خدایا بازم کمکمون کن. خدایا توروخدا مهرش رو بنداز توی دل مامان و بابا. خودتم می دونی بچه خوبیه. تا اینجاش رو که ناباورانه جور کردی از اینجا به بعدش رو هم زحمتش رو بکش. توروخدا توی این شرایط حساس یه هویی فراموشمون نکنیا. خدایا خودت گفتی اگه یه چیزی رو از ته دل ازت بخواهیم و منطقی باشه کمک می کنی. خدا جونم تا حالا که پشتمون بودی. از این به بعد هم باش. خوب؟ آفرین خدا جونم. خدایا تورو به حرمت این ماه، ۵ تن، ۱۴ معصوم و بزرگی و عظمت خودت کمکمون کن. من آقایی رو می خوام. همین

وبلاگ جونم می دونی الان اگه اینجا ننوشته بودم خفه می شدم؟ وبلاگ عزیزم دوست دارم تا همیشه با عشقم اینجا بنویسیم.

پ.ن: توروخدا هر کسی اینجا رو می خونه برامون دعا کنه.

 

پ.ن: آقایی تو الان طبقه بالایی و من دارم این پایین پر پر می زنم

 

بعدا نوشت: الهی شکر که هم مامانم و هم بابام گفتن می تونیم روش مثل پسر نداشته مون حساب کنیم و آدم خوبیه. الهی شکرت که بازم تنهامون نزاشتی. الهی شکر... الهی شکر... الهی شکر... آقایی بابت گلی که برام اوردی خیلی ممنون. خیلی ناز بود. (ببخشید اینقدر مچالش کردم از ذوقم یه کم خراب شده. بابام گفت همین طوری نگهش دار یادگاری براتون بمونه)

عکس حذف شد

علی علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 9:51  توسط کسی که دیگه تنها نیست | 

سلام همسر جان. خوبی؟ وایییییییییییی آقایی هنوز توی شوک دیروز موندم.  نمی تونم باور کنم دیروز چه اتفاقایی افتاد. یعنی واقعی بود؟ راست راستکی بود؟  دیروز بعد از نماز که راه افتادم تا برسم جلوی دفتر همش فکر می کردم خوابم. شاید دیروز بالای 10 هزار تا صلوات فرستادم. یه لحظه با خودم گفتم الان خدا دیگه کلافه می شه می زنه پس کله ام. اما خوب مهربون تر از این حرف هاست. واییییییی خدا. دیروز قبل از اینکه بری تو خیلی حالم بد بود. وقتی رفتم قنادی سوتی دادم وحشتناک. اول به شیرینی تر گفتم از این دانمارکی ها می خوام. بعد به جای 2 کیلو گفتم 20 کیلو. آقاهه یه هو چشماش قلنبه شد. بعد فهمیدم چی گفتم. زود گفتم 2 کیلو. بعد خیابون فجر که یه طرفس داشتم به افسر نگاه می کردم و رفتم ورود ممنوع!! فکر کنم افسره فکر کرد دیوونه ای چیزی ام جلومو نگرفت. بعد با اینکه جلوی دفتر یه عالمه جای پارک بود و اصلا نیازی به عقب و جلو کردن ماشین نبود اما فکر کنم 30-20 باری دنده عقب و جلو رفتم که یه هویی از صدای فن ماشین فهمیدم چی کار کردم. یه کم دیگه آمپر می رفت بالا جوش می اورد. بعد تا 10 دقیقه ای که بیای نزدیکه 10 ساعت گذشت. باورم نمی شد زمان این همه بد حرکت کنه اون لحظه. به خاطر حرفت که گفتی توی خیابون نمون گفتم می رم واحد خود دایی. وقتی رسیدی دوست داشتم بچلونمت. آخ که چقدر ریش بهت میاد و آقا می شی. دوست داشتم از زیر قرآن ردت کنم که نیومدی. لوسسسسسسسسس. بعد که رفتی بالا و اومدم تو، دقیقا زیر همون اتاقی که توش بودی نشستم. آی صلوات فرستادم و فوت کردم به سقف اما دیگه دلشوره نداشتم و آروم بودم. فکر کنم اگه کیلومتر شمار بهم وصل می کردن از اینجا تا مرز رفته بودم. فکر کنم یه ۳-۲ کیلویی هم وزن کم کردم. یه کوچولو هم واسه اینکه حواسم پرت شه رفتم کدبانو گری و واحدش رو تمیز کردم. آشپزخونه گند گرفته بود. شروع کردم به تمیز کردن تا تموم شد. یه هو نگام افتاد به ساعت. دیدم وایییی 45 دقیقس رفتی. رفتم باز توی همون اتاق. خیس عرق بودما پنجره رو باز کردم. پشت پنجره وایسادم. تا صدا میومد می رفتم بیرون به موتور سر می زدم که باشه سر جاش زود میومدم خونه. وایییییییییی شد 1 ساعت... 1 ساعت و ربع... 1 ساعت و نیم.... خدااااااااااا. تا اینکه صدای در بالا اومد. زود رفتم پشت چشمی که دیدم آقایی نفس داره مثل جت می ره بیرون. قدرت هیچ کاری رو نداشتم. فکر می کردم همه چیز تموم شده. تا اینکه زنگ زدم و گفتی همه چیز خوبه. جمعه با مامانت اینا حرف می زنه و بعد از ماه صفر هم ما میاییم. یه لحظه مغزم نکشید چی گفتی. پرسیدم چی؟؟؟؟ باز تکرار کردی و قلبم بود که می زد و می زد. فقط گفتم خدایا شکرت.

زود رفتی. موندم تا دایی اومد. گفتم چه طور بود؟ گفت صبر کن. شروع کرد شماره گرفتن اما خدا رو شکر اشغال بود. گفت اگه الان این آقا اینجا نیومده بود تا حالا فکر می کردم داری خالی می بندی با شناختی که ازت داشتم. گفتم دایییییییییییی چه طوری بود؟ گفت بچه خوبی به نظر میومد. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی کار کن و زحمت کش، اهل دروغ نیست، اهل ریا و تظاهر نیست، دنبال پول حلاله، سرش به کار خودشه، مثبته و ... آیییی قند توی دلم آب شداااااااااا گفت ببین بچه اگه طرز فکر 10 سال قبل رو داشتم باید الان جفتتون شل و پل بیرون می بودید اما شانست که بچه خوبیه.

آییییی کیف کردم. بعد هم به بابام گفتن و منطقی رفتار کردن اون و به مامانم گفتن و هیچی نگفتن اون. خدا خودش جمعه رو هم به خیر بگذرونه.

آقایی رفتم توی آرشیو وبلاگ تا عین جمله ای که بهم گفتی دفعه اول که همدیگرو دیدیم بزارم اینجا:

"بهت گفتم به خودم قول داده بودم که اگه ازم خواستی هم دیگه رو ببینیم قبول نکنم اما امروز حتی سوار ماشینت شدم! بهم گفتی قسمت یعنی این و خواست خدا این چیز هاست و ما هم مثل یه عروسک می مونیم"   پنجشنبه نهم آبان 1387

 

 دیشب گفتی به مامانت گفتی آماده شو واسه خواستگاری!!! خوب پسرم یه کم رعایت کن. اون بنده خدا مادرته یه کم شرمی حیایی چیزی نمی دونم والله چی بگم. گیج و منگم. تاحالا که خدا این طوری خواسته ببینیم تا بعد چی میشه. راستی دیشب موقع خواب گفتی مامان خودمه به تو نمی دم. می دونم شوخی بود. اما اینو از الان می گم که بدونی. مامان و بابای تو مثل مامان و بابای خودمن. اونا بودن که باعث به دنیا اومدنت و تا به اینجا رسیدنت شدن. پس اگه تو برام عزیز باشی بدون اونا عزیزترن به خاطر زحمت هایی که واسه تو کشیدن تا بشی عشق و همسریه من. دوست دارم مامانت رو عزیز خودم بدونم و بشم براش مثل دخترش. پس برات روشن شد که دیگه مامانم مامانم نکنی؟ مامان جفتمونه... عزیز جفتمونه. به خداوندی خدا قسم اینا حرفاییه که از ته دل و قلبم گفتم نه واسه جلب توجه تو  

دیگههههه وایسا یادم بیاد... آهان... امروز ظهر مامانم بهم گفت از دست من که دیگه ناراحت نیستی؟ گفتم نه مامان چرا ناراحت باشم. گفت پس برو نهار بپز  

یه چیز جالبه دیگه اینکه ۳ هفته پیش موبایلم دستم بود. به خدا گفتم خدایا چی میشه وقتی اس ام اس هایی که من فرستادم رسید به ۳۰۰ یه جوری جریان آقاییم درست شه. دیروز ظهر وقتی اس ام اس فاطمه ساعت ۳ اومد و منم جواب دادم واسه اینکه ببینم بهش رسیده یا نه رفتم باکسی که فرستاده هامه باز کردم. تنم لرزید وقتی عدد ۲۹۹ شد ۳۰۰. خدایا خیلی مخلصیم

من همه شرایط زندگی با تو رو می دونم. خدا رو شکر می کنم که آدم پولکی نیستم. خدا رو شکر می کنم که یه سری چیزا که واسه بعضی ها بی اهمیته واسه من مهم تر از چیزاییه بقیه می خوان. دیروز دایی گفت ببین بچه ممکنه شرایط زندگیه سختی داشته باشی. گفتم می دونم. گفت ارزش داره؟ گفتم آره. آقایی واسم خیلی بیشتر از این حرف ها می ارزی آخه. گفت اگه با این مشکل کنار بیای و واقعا به حرفت اعتقاد داشته باشی دیگه چیز خاصی نمی مونه. مبارکه آقایی من سعی می کنم از تجربه زندگی بقیه بدون پرداخت چیزی درس بگیرم. خیلی زندگی ها دیدم که میلیون میلیون اومده اما آرامش و خوشی توش نبوده خیلی زندگی هام دیدم با نون خالی آرامش داشتن. هر کس به اندازه حد خودش داشته باشه بسه. هیچ کس نبوده که زمین و ویلا و آپارتمانش رو ببره اون دنیا... پس اینا مهم نیست. باورم نمی شه خدا داره موانع به هم رسیدنمون رو بر می داره. خدایااااااااااااا بازم شکرت. خدایا به داده و نداده ات شکر.

 آیییی چقدر حرف زدم. دستم درد گرفت اما دوست داشتم تمامی حس و استرس و نگرانی هام یادگاری بمونه تا بعد از با هم بودنمون بفهمیم واسه همدیگه سختی کشیدیم.

خدایا آقای همسریم رو به تو می سپارم... مواظبش باش

همسر زحمت کش و مهربونم... شاهزاده قشنگم دوستت دارم بدون تا. مواظب خودت باش

 

بعدا نوشت: الان ساعت ۱۱.۵۰ ظهره. ساعت ۱۰.۳۰ روز جمعه داییم اومده و اینجاست. دارن صحبت می کنن. تا حالا که همه چیز آرومه خدا رو شکر. خدا کمکمون کن.

بعداتر نوشت!: بابام تا ۹۰ درصد و مامانم تا ۸۰ درصد و دایی هم ۱۰۰ درصد راضی شدن. بقیه اش می مونه واسه بعد از دیدنت. اگه صلاح بدونی با دایی صحبت کنم که کار بازدید فنی رو برات نگه داره و فعلا هیچ کسی رو استخدام نکنه. ماهی ۴۰۰-۳۵۰ تومان خیلی کمک بزرگی می شه برامون همسریم. خوبیش اینه که کار اولت رو هم داری باشگاه هم می تونی بری. هر شب از ۸.۳۰-۸ تا ۹.۳۰-۱۰. بازم هر چی خودت بگی. خوشحالم که دیگه تا ۹۰ درصد می تونم بگم مال همیم.

بعداتر تر نوشت!: قراره ۵ شنبه ساعت ۵ بیای دفتر تا مامان و بابا ببیننت و باهات حرف بزنن. خدایا همیشه عاشق عدد ۵ بودم به خاطر ۵ تن آل عبا. خدایا به حرمت عدد ۵، ۵شنبه ساعت ۵ رو به خیر بگذرون. باورم نمی شه این همه بهم لطف داری. الان چند روزه کلمه خدا رو شکر و الهی شکرت از دهنم نیفتاده. خدایا بازم مثل همیشه بهم مهربونی کن. خدایا نمی دونی چقدر لذت داشت برام وقتی آقایی چند شب پیش بهم گفت این شب هایی که داره می گذرونه واسش رویایی بوده. خدایا بازم کمکمون کن. خدایا بازم تنهامون نزار. خدایا دوستت دارم  

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 16:53  توسط کسی که دیگه تنها نیست | 

سلام خدای خوب و مهربونم. خوبی؟ خدا جونم نمی دونم چه طوری باید ازت تشکر کنم. نمی دونم واقعا اگه استغفرالله جاهامون عوض می شد منم می تونستم برات این طوری خدایی کنم؟ این طوری بزرگی کنم؟ می دونم اصلا بنده خوبی نیستم. می دونم خیلی گناهکارم اما واقعا تو بزرگی. واقعا خدایی. خدایا باورم نمی شه جریان دیروزو. باورم نمی شه این طوری شده باشه. خدایا می دونی از دیروز چند بار تا حالا صورتمو با آب یخ شستم که مطمئن بشم اینا خواب نیست؟ می دونی چند بار خودمو نیشگون گرفتم باورم بشه بیدارم؟ می دونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا خیلی خرن اونایی که قبولت نداشته باشن. خیلی خرن اونایی که بخوان با نفهمیشون از دستت بدن. خدایا یه جا خوندم که اون بالا توی آسمونات 3 تا اتاق بزرگ داری با یه عالمه فرشته. اولین اتاق مخصوص نامه هاییه که از زمین برات ارسال می شه و بنده هات ازت خواسته هایی دارن. فرشته هات تند تند بسته هایی که برات می رسه رو باز می کنن و می دن بهت. خیلییییییییییییییی سرشون شلوغه. اتاق دوم اتاقیه که یه سری بسته از بالا فرستاده می شه واسه زمینی ها. بسته هایی که درخواستشون توی اتاق قبلی رو جواب دادی و حالا دارن به خواسته هاشون می رسن با لطفت و مهربونیت. اینجا هم خیلی شلوغه و فرشته هات تند تند مشغول کارن. سومین اتاق یه اتاقه با یه عالمه فرشته که بیکارن! این اتاق مخصوص گرفتن جواب لطفته در حق زمینی ها با یه کلمه الهی شکر اما خیلی کم بسته های مخصوصش از زمین برات می رسن. بنده هایی که به محض گرفتن جوابشون فراموشت می کنن و می ره تا خواسته بعدی. خدایا خواستم بگم من درسته خیلی گناهکارم و بد، اما نمی خوام مثل بنده هایی که کارشون رو درست کردی باشم و ازت تشکر نکنم. خدای بزرگم، نمی دونم باید با چه زبونی ازت تشکر کنم. شاید اشک هایی که الان داره از چشمام و صورتم میاد پایین بتونه یه ذره از حسم واسه تشکر ازت رو نشون بده. خدایا ممنونتم به خاطر لطف بزرگی که در حقم کردی. خدایا ساعت 3 دیروز بعد از ظهر بدترین حال دنیا رو داشتم. فقط داشتم التماست می کردما حتی با اینکه نماز توکل خونده بودم. اما وقتی توی اون حال بدم اس ام اس فاطمه برام اومد: "خداوند بهترین های خود را به آنهایی می بخشد که حق انتخاب خود را به او می سپارند." حالم عوض شد. نمی دونم حکمت اومدن اون اس ام اس توی اون ساعت و با اون حالم چی بود اما بهت گفتم خدایا من بچه که بودم عاشق کاشتن گل و دونه بودم. یادمه یه بار یه عالمه لوبیا و عدس کاشته بودم. همشون خوشکل در اومده بود. همش نگرانشون بودم که خوب رشد کنن. با خودم گفتم منی که بچه بودم واسه دراومدن چند تا دونه لوبیا و عدس که سبز کرده بودم اون همه نگران بودم حالا تو که دیگه خدایی و بزرگی و خالق ما... چه طوری می شه بی خیال منی باشی که خودت آفریدی؟ بعد یه هویی آروم شدم. گفتم خدایا خودت من رو آفریدی پس خودت می تونی بهترین ها رو برام تشخیص بدی و اگه لایقش بودم بهم بدی. خدایا سپردمش به خودت. خدایا خودت تا اینجا درستش کردی از اینجا به بعد هم اگه صلاحه درستش کن.

خدایا بی نهایت ازت ممنونم. از خدایی کردن و بزرگیت ممنونم. اگه ما آدم ها تو رو نداشتیم باید چی کار می کردیم. به کی پناه می بردیم. خدایا ممنونم که نزاشتی تنها بشم. ممنونم. بابت همه چیز ازت ممنونم.

خدایا دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 13:17  توسط کسی که دیگه تنها نیست | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بسم الله الرحمان الرحیم
و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک
بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون
انه لمجنون و ما هو الاذکر للعالمین
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
اگه چشمات نبودن، دنيا اين رنگي نبود
رو لب پرنده ها،ديگه آهنگي نبود
اگه چشمات نبودن،آسمون آبي نبود
گلاي ياس سفيد، توي هيچ خوابي نبود
اگه چشمات نبودن، شب مهتابي نبود
پشتِ اَبراي دلم ديگه آفتابي نبود
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
عشق ابدی من تا همیشه دوستت دارم...
تاریخ اولین دیدار: 9 آبان 87
تاریخ عقدمون: 30 بهمن 88
تاریخ یکی شدنمون برای همیشه: 7 مرداد 89
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
من 25 ساله و همسری 29 ساله هستیم
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
نظر تبلیغاتی بدون خوندن حذف می شه. پس الکی زحمت نکش
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
بعضی مطالب رمز داره. به همه وبلاگ دارها رمز می دم اما به بی نشون ها یا خاموش ها با در نظر گرفتن جوانب شاید !!!
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
آیدی من تو یاهو: sami_pink66
خوشحال میشم هم صحبت دوستای گلم باشم

نوشته های پیشین
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
آبان 1390
اسفند 1389
آبان 1389
مرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
پیوندها
دلگیرم از خودم... دلگیرم از تو
ملینا کوچولوی نازم و مامان مهربونش
من و تو- دخترك عزيزم
مامان آينده (دوست جون- هستي عزيزم)
خاطرات من- سپي مهربون
فندوق- علي شيرين زبون
من و روزهای فصل سوم زندگی- فندوق
صميم دوست داشتني
زن باباي بد من- مريم جان
آقاي كوچك- علي عزيزم
خزان- دخترك پاييزي
آرزوي عزيز
هانا جووووووووون
فقط به عشق تو زنده ام-ستاره عزيزم
تنها شده عزیزم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM